تبليغاتX
گل سادات وابسته به مسجد بلال شهر لامرد


« حــــــج »

حج فروغى از فروع دين ماست زينت كابينه‏ ى آيين ماست
حج مصاف جنگ نور و ظلمت است پايگاه انسجام وحدت است
حج كلاس درس انسان سازى است تا نپندارى كه گوى بازى است
حج به حاجى رو نمايى مى ‏دهد درس ايثار و رهايى مى ‏دهد
حج حصار امن ايمن از بلاست بهترين خلوت گه دل با خداست
حج چراغ سبز عفو سرمد است مهبط وحى خدا بر احمد است
حاجيان را حج خدايى مى‏ كند خرقه پوش بى ريايى مى ‏كند
كيست حاجى باده‏ ى مستى زده پشت پا بر عالم هستى زده
كيست حاجى آنكه هست ونيست،نيست خوب مى ‏داند كه صاحب خانه كيست
كيست حاجى آن كه اهل رنگ نيست قصد او بوسيدن يك سنگ نيست
كيست حاجى تشنه‏ ى رفع عطش بندگى را سالكى بى غل و غش
 كيست حاجى آن كه بشناسد حرم حرمت آن را شمارد محترم
كيست حاجى آن كه احرامش مناست مروه ‏اش صدق است و سعى اوصفاست
كيست حاجى آن كه ركنش محكم است  در مقام عشق اشكش زمزم است
معنى حج از خودى بگسستن است در به روى غير جز حق بستن است
معنى حج قصه و افسانه نيست اصل صاحب خانه است و خانه نيست
معنى حج ترك خواب و خود سرى است  در درون خود ولايت پرورى است
معنى حج خار را گل كردن است در جهان سير تكامل كردن است
حاجى آن باشد كه پيمان نشكند حرمت احرام و عرفان نشكند
حاجى آن باشد كه حجش ماندنى است خط و مشى ‏اش خط و مشىِ خواندنى است 
حاجى آن باشد كه روحانى شود پاى تا سر در خدا فانى شود
خانه ‏ى حق قبله‏ ى اهل دل است اهل دل را دل بريدن مشكل است
بانگ لبيكش به عالم منجلى است معنى ‏اش تجديد بيعت با على است
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25;ساعت 10:54 قبل از ظهر;  توسط برادران;  | 

 اللهم لبیک ،لبیک لا شریک لک لبیک

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com

ذيحجّه ماه رفتن است، ماه رفتن و رسيدن، رفتن از خود تا رسيدن به معشوق ازلى!
 حركت از خود تا فنا شدن در معبود...!
 روزهاى ذيحجّه، در روزگاران و اعصار، فراز و نشيب‏هاى بسيارى را به خود ديده است. ذيحجّه وصال زهراعليها السلام و على‏ عليه السلام را به خود ديده است، پيوند ميان دو عصاره‏ ى خلقت را در روزگار سنگى عربستان. وصل ماه و خورشيد، در شب بى‏ رحم جهالت.
 اين ماه، ماهى است كه غم از دست دادن اسطوره ‏ى علم و تقوى؛ باقرالعلوم را در سينه ‏اش پنهان كرده است او كه راز مگوى دانش است و هنوز كه هنوز، مقامش را درك نكرده‏ ايم.
 ذيحجه، شروع عشق است...
 گويند كه عشق در حج تجّلى مى ‏يابد و وصال، بوسيدن كعبه‏ ى معظّمه است، امام حسين‏ عليه السلام؛ سرور شهيدان راهش را از خانه ‏ى كعبه به سوى كربلا كج كرد و قربانيان خويش را تقديم معبود نمود تا عشق واقعى را در مقابل ديدگان كاينات به منصه‏ ى ظهور بگذارد.
 ذيحجّه، صاحب عرفه است و يادگار حسين ‏عليه السلام، مناجات‏هاى عاشقانه‏ ى اوست كه در عرفات به وديعه نهاده شده است و اين روز، روز شهادتِ سفير مولاى شهيدان، مسلم‏بن عقيل، عموزاده ‏ى عزيزش است او كه جان گراميش را فداى مولا كرد، آن هم در روز عرفه!
 و «عيد قربان»، عيد ذيحجّه است، عيد حجاج و زائران خانه‏ ى خدا، آنان كه به حريم امن الهى وارد شدند و اينك براى اثباتِ عشق، قربانى مى ‏كنند و اين روز را عيد مى ‏دارند.
 ذيحجّه، ماه هدايت است. چرا كه هادى خاندان نبوى، در اين ماه پا به گيتى نهاد و با آمدنش، يك چراغ ديگر فراسوى بشريّت روشن شد.
 و امّا، ذيحجّه ماه حادثه است. آن جا كه تاريخ، قلم بر دفتر مى ‏زند و وقايع سرنوشت‏ ساز را مى‏ نگارد. واقعه ‏اى چون«غدير» را!
 آن جا غدير بود و زمان، به آخرين ذيحجّه ‏ى رسول خداصلى الله عليه وآله رسيده بود. غدير، گرم و سوزان بود، چونان قلب پر از هيجان پيامبرصلى الله عليه وآله.
 رسول خداوند، ندا در داد كه اين على است، جانشين و برادر من.
 گرچه منكران آفتاب، آن روز را انكار كردند، امّا ذيحجّه ‏ى سال دهم هجرى، آفتابِ رخسار اميرالمؤمنين‏ عليه السلام را خوب به خاطر دارد... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25;ساعت 10:51 قبل از ظهر;  توسط برادران;  | 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

                                                   که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

ازغم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

                                                   زده ام فالی و فریاد رسی می آید

هیچکس نیست که در کوی توأش کاری نیست

                                                   هرکس آنجا به طریق هوسی می آید

کس ندانست که منزلگه عشاق کجاست

                                                   این قدر هست که بانگ جرسی می آید

جرعه ای ده که به میخانه ی ارباب کرم

                                                   هر حریفی زپی ملتمسی می آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

                                                  ناله ای می شنوم که از قفسی می آید

یار دارد سر قصد دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی می آید

حافظ شیرازی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23;ساعت 10:20 قبل از ظهر;  توسط برادران;  | 

خواب ديدم دنيا عوض شده.

خواب ديدم دورويي و ريا جاي خودش را به يکدلي و يکرنگي داده.


خواب ديدم دروغ و تهمت جاي خودش را به صداقت و پاکي داده.


خواب ديدم غيبت و بدگويي جاي خودش را به گذشت و جوانمردي داده.


خواب ديدم خدمت به هم نوع ـ بدون منت ـ يه امر عادي شده و همه بي هيچ توقعي به هم کمک مي کردند.


خواب ديدم همه به ديده ي پاکي به هم نگاه مي کردند.


خواب ديدم هيچ کس از پشت به همدينش خنجر نميزد.


خواب ديدم حرمت ها حفظ ميشد و هتاکي به همنوع معنايي نداشت.


خواب ديدم بي پروايي و بي حيايي تموم شده.


خواب ديدم ريختن آبروي مؤمن خدا کاري زشت شمرده ميشد و همه از اين کار دوري مي کردند.


خواب ديدم امر به معروف و نهي از منکر در جاي اصلي خودش اجرا ميشد.


خواب ديدم همه به فکر جلب رضايت خدا هستند.


خواب ديدم نمازها با حضور قلب خوانده ميشد.


خواب ديدم دعاها خالصانه بود.


خواب ديدم همه منتظرند و چشم به راه.


خواب ديدم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22;ساعت 2:57 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

علمدار روايتگري: حاج شيخ عبدالله ضابط

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com


 

کاروان ، کاروان هزارتا ، هزارتا پاميشَن ميرن شلمچه، طلائيه  اوناييکه خيلي بَرا خُودشون ژِست داشتن دکتر بودن ،مهندس بودن، خانوم دکترن ،


آقاي مهندسن تو رُو خدا بيايد طلائيه ببينيد اونجا چه خبره آقاي دکتر چرا رو خاک  افتادي؟ خانوم پرستار کفشات کو؟ خانوم اين خاکا چيه جمع ميکني


 تو اين پلاستيک ميکني؟ ميگن نمي دونيم هيچکس نميدونه چه خبره امّا همه اينُ ميدونن تو طلائيه بايد نشست ، بايد سر به سجده گذاشت يه پُروفُسوري


از آمريکا اومده بود تو شلمچه گريه مي کرد سرش به سجده بود (سرهنگ نصيري راويه) گفت ديگه رفتيم گفتيم آقا خودتُ کُشتي بسته ديگه. گفت: تو رو


 خدا به من دست نزنيد من يه آرامشي دارم پيدا مي کنم که تو زندگيم اين آرامشُ نداشتم دارم تخليه مي شم ... با يه دختري مصاحبه مي کردن تو شلمچه


مي گفتن: چيه؟ چرا گريه مي کني؟ دنبال چي مي گردي؟ گفت : دنبال دلم مي گردم ، دلي که دو ساله اينجا جاگذاشتمش ... دو هزارو هفتصد دست نوشته


 تو اون ضريح شيشه اي طلائيه انداختن اگه نرفتيد بريد و ببينيد. آقاي خليلي اينارُو خونده بود بعضياشُ براي ما گفت ، گفت که يه دختري باباش مفقود شده


 بود تو دستمال کاغذي دو خط نوشته بود ، نوشته بود: بابا خيلي دنبالت گشتم پس تو کجايي؟ چزابه ، دهلاويه ، طلائيه  اين همه راه اومدم تو رو پيدا کنم .


ميدوني تو رو که پيدا نکردم بابا خودمم تو اين سفر گم کردم...                                           


                                                      

يکي قطره باران زِ ابري چکيد              خجل شد چو پهناي دريا بديد                  


                                                      

که جايي که درياست من کيستم        گر او هست حقاً که من نيستم


 

هنر شهدا اينه شهداء يه عظمتي ايجاد مي کنن به همه مي فهمونن که هيچي نيستن . اين همه راه شما ميري طلائيه بعد مي بيني بعضيا ميپرسن آقا جزيرۀ


مجنون کدوم طرفه؟ ميگه اونجا. يال جنوبيش کجاست؟ ميگه اون طرف. بعد مي بيني ديگه از شما جدا ميشه ؛ چون شنيده بود  حاج محمّد ابراهيم همّت  


 در يال جنوبي جزيرۀ مجنون به خاک افتاد و صورتش رفت . وقتي ترکِش خورد بِهِش تا 48 ساعت نمي شناختنش از شلوار پلنگيش شناختنش زنش بهش


 گفته بود حاجي چشمات اِنقدر زيباست که من مي دونم خدا بِبَردت از همين چشما مي بردت و تمام چشماش رفت.          


                                          

با نگاه آخرينش خنده کرد                   ماندگان را تا اَبَد شرمنده کرد    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22;ساعت 2:45 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com  كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com  كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com 

آرزو

دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يک شب بچه‌ها خبر آوردند که يک بسيجي اصفهاني در ارتفاعات کاني تکه تکه شده است. بچه‌ها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون کيسه‌اي گذاشتند و آوردند. آنچه موجب شگفتي ما شد وصيت‌نامه‌ي‌ اين برادر بود که نوشته بود:«خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله‌الحسين (ع) با بدن پاره پاره ببر.»

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه 75
راوي : خاطره از بسيجي محمد

سجده‌ي ‌شهادت

شهيد بسيجي «علي قرائي» بسيار زياد سجده مي‌کرد و مي‌گريست. در شبانه روز 5 بار زيارت عاشورا مي‌خواند. هميشه مي‌گفت:«من در سجده به شهادت مي‌رسم.» در کربلاي 5 بود که شنيديم شهيد قرائي در حال سجده به شهادت رسيده است.

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه 74
راوي : محسن شيخي

بوسه‌ي عشق

آخرين بار که مي‌خواستم بدرقه‌اش کنيم، خواستم صورتش را ببوسم ناخودآگاه صورتش را برگرداند تا با يکي از بدرقه‌کنندگان صحبت کند که لبهايم به جاي صورتش پشت گردنش را بوسيد. وقتي پيکر مطهرش را آوردند، ديدم ترکش درست به همان جائي که بوسيده‌ام اصابت کرده است. او شهيد والامقام مصطفي پيشقدم، فرمانده گردان امام حسين (ع) از لشگر 31 اعاشورا بود. ديدم حريفش نميشوم، گفتم : برو پسرم در پناه خدا، مثل اينکه ايمان تو قوي‌تر از من است. رفت. بعد از چند روزتلفن کرد و گفت:«مادر! بعد از پانزده روز برمي‌گردم. درست روز پانزدهم جنازه‌اش برگشت.

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد 1 صفحه 74
راوي : مادر شهيدان مصطفي و مهدي پيشقدم  

دست نجات‌بخش

ايام جنگ بود و دليرمردي از مازندران قصد حضور در جبهه داشت، مادر با دلشوره‌اي پر از مهر از او پرسيد:«مادر جان کي برمي‌گردي؟» او به اطراف نگاهي کرد و با لبخند گفت:«عروسي دختر عمه برمي‌گردم.» همه خنديدند دختر عمو فقط 8 سال داشت. دلاور رفت و ديگر بازنگشت. گفتند به شهادت رسيده اما پيکرش مفقود است 8 سال بعد چند پاره استخوان به مادر او تحويل دادند و گفتند:«اين پيکر پسر توست.» مادر کنار پاره‌هاي استخوان نشست و گريست آنهم در شب عروسي دخترعمو. عروس 16 ساله گوشه‌اي نشست، غصه دلش را فرا گرفت، کسي در گوش دلش زمزمه کرد که:« حالا نمي‌شد اين چند پاره استخوان فردا بيايد؟» شب از نيمه گذشت که همه به بستر رفتند. خواب چشمان عروس غم‌آلود را در خود گرفت :«در خواب ديد که در منجلابي افتاده و دائم فرو مي‌رود کار به جايي رسيد که فقط دستش بيرون مانده بود و در دل گفت:«خدايا چرا کسي به فريادم نمي‌رسد.» ناگهان دستي از غيب آمد و او را از منجلاب بيرون کشيد و صدايي در دل تاريکي گفت :«اين دست، دست همان يک مشت استخوان است که ديشب به ميهماني تو آمد.»

منبع :کتاب کرامات شهدا جلد1 صفحه 26
راوي : حجت الاسلام ضابط

شهيد محمد علي باقري

مهربان بود و مؤدب و بسيار خوش برخورد. اهل حجب و حيا بود. حتي در شوخيهايش هم حيا داشت. وقتي که خبر شهادتش را دادند مشتاقانه براي زيارت پيکرش رفتم. خواستم پيشناني‌اش را ببوسم اما با پيکر بي‌سرش روبرو شدم. خم شدم قلبش را بوسيدم، ديدم بدنش سوخته است گفتم: بابا تو که هيچ‌گاه دل من را از اين نمي‌شکستي! بعد که وصيت نامه‌اش را خواندم ديدم در وصيت نامه‌اش نحوه شهادتش را نوشته و اشاره کرده بود که با بدني سوزان و بي‌سر به ديدار خدا مي‌روم.

منبع :کتاب کرامات شهدا، صفحه 61
راوي : پدر شهيد

پيشاني

شب عمليات کربلاي 5، توي سنگر نشسته بوديم. از هر دري صحبتي بود. در عمليات قبلي- کربلاي 4 – همه نگران اين بودند که «مير حسيني» آسيب ببيند. چون عملياتي نبود که او مجروح از صحنه نبرد خارج نشود. قبل از عمليات کربلاي 4 بود که گفت: «نترسيد، توي اين عمليات شهيد نمي‌شوم؛ حتي مجروح هم نمي‌شوم.» ولي آن شب، اشاره به پيشاني‌اش کرد و گفت: «تير به اينجاي من مي‌خورد. من شهيد مي‌شوم.» ... و همان شد که گفت. او جانشين فرمانده لشگر ثارالله، حاج قاسم ميرحسيني بود.

منبع :کتاب کرامات شهدا، صفحه 60
راوي : حاج قاسم سليماني

نيت عاشقانه

روزي از «رضا» پرسيدم: تا به حال چند بار مجروح شده‌اي؟ تبسمي کرد و گفت: يازده بار! و اگر خدا بخواهد به نيت دوازده امام،‌در مرتبه دوازدهم شهيد مي‌شوم.» او همانطور که وعده داده بود، مدتي بعد در منطقه «شرهاني» به وسيله ترکش خمپاره راه جاودانگي را در پيش گرفت.

منبع :کتاب کرامات شهدا، صفحه 60
راوي : همسر سردار شهيد «رضا چراغي»، فرمانده لشگر محمد رسول‌الله (ص)

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21;ساعت 7:2 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - WWW.GOLE-SADAT.BLOGFA.COM

صحن مسجد جمكران در ازدحام عاشقاني كه از دور و نزديك به عشق مولا و سرور خويش آمده اند، فرو رفته است آنانكه وارد محوطه صحن مي شوند، همه حالي خوش دارند ، نجواهاي عاشقانه، زمزمه هاي دردمندانه ازهرسو به گوش مي رسد. اينجا گويي همه معشوق ها، همه خواستها، همه نيازها تنها دريك وجود خلاصه مي شود و آن وجود نازنين حضرت حجت عليه السلام است همه به عشق او به اين مكان آمده اند و گويي بويي از وجود مقدسش را در اين مسجد مي شنوند.
اينجا همه چيز به حضرت صاحب الامر ختم مي شود.


زني ميانسال درگوشه اي ايستاده، تكه كاغذي را جلوي چشمانش گرفته و آرام مي خواند و مي گريد: آهسته سرك مي كشم. قطعه شعري است: بيت اولش اين است:
ما منتظران رخ موعود تو هستيم      تا صبح فرج ديده بيدار نشستيم
مي انديشم: اينجا چرا تا اين حد انسان را به امام زمان نزديك مي كند؟
«تاريخ قم» را مي گشايم تا پاسخ اين پرسش را دريابم.
«شيخ عفيف، حسن بن مثله جمكراني رحمة الله عليه مي گويد: شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان سال 393هجري درسرسراي خود خوابيده بودم كه درخواب ديدم، جماعتي مردم به در سراي من آمده اند و نيمي ازشب گذشته مرا بيدار كردند و گفتند: برخيز و طلب امام زمان را اجابت كن كه تو را مي خواند.
از خواب بيدارشدم و لباس پوشيده به در سراي آمدم. جماعتي از بزرگان را ديدم. سلام كردم. آنها جوابم داده، مرحبا گفتند و مرا بياوردند تا بدان جايگاه كه اكنون مسجد است. چون نيك نگريستم تختي ديدم نهاده و جواني حدوداً سي ساله برآن نشسته و پيش او نشسته و فزون از شصت مرد، برگرد او نماز مي كنند. بعضي از نمازكنندگان جامه سپيد و برخي ديگر جامه سبز داشتند. آن پير مرا نشانيد ودانستم كه حضرت خضر است و ناگاه امام زمان(عج) مرا به نام خواند و فرمود:
اي پسر مثله، برو به حسن مسلم بگو كه تو چندسال است عمارت اين زمين مي كني. بايد هر انتفاع كه از اين زمين برگرفته اي، ردكني تا بدين موضع، مسجد بنا كنند. به حسن مسلم بگو كه اين زمين شريفي است و خداي تعالي، اين زمين را از زمين هاي ديگر برگزيده و شريف كرده است.
گفتم ياسيد و مولاي من! مرا در اين امر نشاني بايد. چرا كه جماعت، سخن بي نشان و حجت نشنوند و قول مرا به راستي و صدق نگيرند. حضرت فرمودند: « ما اينجا علامتي مي گذاريم كه تصديق قول تو باشد. تو برو و رسالت ما بجاي آر و مردم را بگوي تا بدين موضع رغبت كنند و چهار ركعت نماز اينجا بگذارند.»
جماعت حاضر در صحن مسجد، گويي همه اين رخدادها را به چشم ديده اند. با هيچكس سخن نمي توان گفت. چنان از خود بيخودند كه گويي به دياري غيرزميني آمده اند. در ميان جمع، ناگاه صورت جواني كه به تنهايي در گوشه اي از صحن ايستاده، در قاب چشمانم ثابت مي ماند. به نظرم بيست سالي بيشتر ندارد.
سرو وضعش كاملاً امروزي و جوان پسند است. شلوار لي چسبان، پيراهن آستين كوتاه با نوشته هاي خارجي و كفش كتاني. زنجير طلايي كه به گردنش آويخته و موهايي بلندي كه از پشت آن را بسته است، توجهم را جلب مي كند. انگار در ميان جمع ساده پوشي كه در صحن مسجد، پير و جوانشان، يكدست و يك رنگند، وصله اي ناجور به چشم مي آيد. مردم در اين مكان دنبال حقيقتي مي گردند كه آنها را چنان مفتون و شيفته ساخته است كه هرگز به ظاهر خود توجهي ندارند. اما اين جوان...


نزديك مي روم و با هر سختي كه هست باب صحبت را مي گشايم. مي پرسم: به نظر نمي رسد اهل اينطور كارها باشي. شبهاي چهارشنبه و جمكران و نجوا وتوسل... شانه هايش را بالا مي اندازد و حرفم را تاييد مي كند. مي پرسم پس چه شد كه آمدي. مي گويد: براي اولين بار است كه مي آيم. از اين و آن پرسيدم اگر كسي بخواهد به امام زمان توسل كند كجا بايد برود، گفتند بهتر است برود جمكران و من آمدم.


مي پرسم چه شد كه خواستي به امام زمان توسل كني؟ سكوت مي كند. به چهره اش خيره مي شوم. اشك در چشمانش حلقه مي زند. مي گويد: نمي توانم بگويم. فقط اين را بدان كه در يك اتفاق، دست « او» را در نجات خودم ديدم. فهميدم كه انساني با يك قدرت ماوراي بشري و با يك محبت و عشق غيرقابل بيان، كمكم كرده است. و مي گويد... مي گذارم در همان حال زيبا بماند و دور مي شوم .
چهره آدم ها، رفتار وكردارشان و احساس و ادراكشان دراينجا بگونه اي است كه آرزو مي كنم اي كاش هميشه همينطور بمانند.
گويي همه به شكل زيبايي عوض شده اند. حتي وقتي پاي كسي را به اشتباه زير پا مي فشارم واكنشي جز لبخند نمي بينم.


مسجد جمكران گويي پاره اي از بهشت خداست و مردم دراين بهشت خاكي گمگشته خود را مي جويند.


اللّهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19;ساعت 2:32 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

با خود مي انديشيدم براي چه به دنيا امده ام؟...

اين دنياي پر از سختي- درد- فريب و نيرنگ . دنيايي كه محبت در ان مرده

ودر گورستان كينه دفن شده دنيايي كه در ان احترام به قعر تاريكي ها رفته .

وفاي دوستان به خاطره تبديل شده وهمدلي به سفر رفته . دنيايي كه نعره فقر گوشها

را كر مي كند و ديوبي كسي ادم ها را مي درد . خدايا چرا خواستي به دنيا بيايم ؟

پدر و مادر چرا مرا از خدا خواسته ايد ؟

مگر اين جا خبري بود ؟

از وقتي به دنيا امدم گريستم در طول زندگي مي گريم .

 در وداع با ان نيز خواهم گريست . بيچاره و درمانده شده بودم  .

 دوستم كه بيچارگي مرا ديد گفت : بيا اين نوار را گوش كن حال كني .

اين سي دي را ببين كيف كني . نوار را شنيدم اما انگار مسكن ضعيفي بود بايد

 دائم گوش مي كردم تا حال كنم . سي دي را نگاه كردم چشمانم  به دنياي كثيف تري باز شد.

تمام فكر و خواب و بيداري من ان تصاوير شد درمانده تر شدم دوست ديگرم مرا

 به حرم دعوت كرد گفتم ما كه به  همه جا رفته ايم چرا اين جا نرويم .رفتيم به حرم .

 دوستم خيلي راحت گفت : اقا سلام دوستم را نزد شما اورده ام درد دل دارد .

روبروي ضريح نشست بي كتاب دعا بي ادعاي نوجواني . انگار روبروي 

 شخصي صميمي نشسته خيلي خودماني درد دل كرد . از خانه و مدرسه گفت از درس – پدر

 و مادر-فاميل و منتظر شد . گويي جوابي مي شنيد .

 گاه مي خنديد گاه سري تكان مي داد گاه مي گفت: درست است  حسوديم شد

گفتم : بس است ديگر برويم . انگار درونم را خواند گفت :

چرا با اقا حرف نمي زني ؟ خواستم بگويم شرمنده ام از خودم و اعمالم  چاما گفتم :

برو بابا دلت خوشه . دوستم رو به امام گفت :

اقا جون روش نمي شه اومده كمك بخواد دلش گرفته از اين دنيا . كمكش كنيد .

  _ از ان ماجرا چند روزي نگذشته بود كه در درياي طوفاني ذهنم  كشتي نجاتي پيدا

شد بالا خره آمد ...

به ناخداي كشتي گفتم : سلام                 گفت : سلام عليك اينجا چه مي كني

گفتم: از سر بيچارگي گم شده ام            گفت: چرا از كشتي جامانده اي

گفتم: كدام كشتي ؟                                گفت : كشتي نجات

گفتم  : مگر شما نيستيد ؟                       گفت : چرا از ما جامانده اي ؟

گفتم : با شما نبوده ام كه حالا جا بمانم    گفت : بوده اي فرا موش كرده اي

گفتم : كي ؟ كجا؟                                  گفت : محل قبل از تولدت

گفتم : پس اين جا چه مي كنم ؟               گفت : براي ماموريت امده اي

گفتم : كدام ماموريت ؟                           گفت : ياري ما اهل بيت ‹ع›

گفتم : چه كسي مرا مامور كرده؟           گفت : خودت.

گفتم : يادم نمي ايد                                 گفت انسان يعني نسيان

                                گفتم: يادم بياور

گفت : در عالم ذر دنيا را ديدي و مردمانش را كه فراموش كرده بودند

 ماموريتشان را به مادر مهربان امت گفتي اجازه بدهيد من بروم .

ايشان اجازه دادند و تو نيز فرا موش كردي

گفتم: پس اين همه بخاطر فراموشي هدف بود .گفت : هنوز هم دير نيست

گفتم : اخر در باتلاق گناه گير كرده ام  گفت : بخواه كمكت مي كنيم

گفتم : هر چقدر با شد ؟                     گفت : حتي به اندازه ي بزرگترين ها

گفتم : از كجا شروع كنم ؟                 گفت : از خودت

گفتم : من كيم ؟                                 گفت : نوري از بالا

گفتم : اين جسم است نه نور               گفت : جسم لباس است

گفتم : پس اين نور چيست ؟                گفت : اصل وجود تو

گفتم : چرا اين گونه ام ؟                    گفت : تو مجراي جرم گرفته اي

گفتم : پاك مي شوم ؟                         گفت : اگر بخواهي

گفتم : چگونه ؟                                 گفت : الو دگيها را پاك كن

گفتم : با چه ؟                                   گفت : با نماز و صبر و توسل بر ولايت

گفتم : سخت است                             گفت : به خدا توكل كن و عزم

گفتم : كمكم مي كنيد ؟                        گفت : تا وقتي در كشتي بماني

گفتم : شنا نكنم ؟                                گفت : دستت به كشتي با شد

گفتم : همراه من كيست ؟                    گفت : خدا

گفتم : چه دنياي پر مسئوليتي              گفت : به اخرش نمي ارزد

                             گفتم : اخرش چيست ؟؟

گفت : خليفه خدا شوي در زمين در معيت ما

گفتم : من نالايق ؟؟                         گفت : شيعه از نور ماست              

اللهم عجل لوليك الفرج والعافيت والنصر

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد - www.gole-sadat.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17;ساعت 7:2 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

نقش واضح الله بر گوش یک نوزاد فلسطینی، اعجاب همگان را برانگیخته و بسیاری از رسانه های خبری جهان را به خود مشغول کرد.

به گزارش شیعه نیوز به نقل از جهان، «تامر شادی حوشیه» کودک 45 روزه فلسطینی در حالی متولد شد که نقش لا اله الا الله بر گوش وی به صورت مادرزادی نقش بسته بود.

مادر این کودک در این باره گفت: پس از گذشت 37 روز ازتولد فرزندم تامر متوجه لفظ پر جلال الله برگوش سمت چپ وی شدم.

ازسوی دیگر «شادی»، پدر این نوزاد فلسطینی تصریح کرد: نقش پرجلال الله بر گوش فرزندم، کرامتی الهی است که من در آن خوش یمنی فراوانی برای مردم فلسطین و آزادی آن می بینم.

وی افزود: از زمان اعلام این خبر تاکنون هزاران نفر از این کرامت الهی بازدید کرده و هدایای فراوانی به این کودک اهدا شده است.

پدر 25 ساله این کودک کارگر یک مغازه لباس فروشی در رام الله و مادر وی خانه دار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13;ساعت 2:55 بعد از ظهر;  توسط برادران;  | 

نامه اي از شهيد سيد مرتضي آويني (قبل از شهادت) به شهيدرضا مرادي


 

كانون فرهنگي مسجد بلال شهر لامرد


رضا جان ؛ اي مهر درخشان خاطرات من


هرگز تو را از ياد نمي برم ؛ تو را و آن حفره ي زيباي گلوله را که دري از بهشت بر گونه راستت گشوده بود و آن شب را که شب آخر تو بود و من نميدانستم ؛ زيرا آن رگبار آتش ؛ کنار آن کاتيوشاي آتش گرفته گيج که ديگر دوست و دشمن را از هم تشخيص نميداد . مي پنداشتم که کره زمين به آسمان ديگري کوچ کرده است . آسمان همان آسمان بود و زمين همان زمين ؛ اما(من) نه اين (من) بودم که اکنون از سرماي شهر و از عمق دره هاي يخ بسته قلبهاي مرده ؛ به تو پناه آورده ام .


من نه اين من بودم که به تو پناه آورده ام ... آيا ديگر اذان صبح ، شب را نخواهد شکافت و طلعت ستاره ي سحري بر افق شهر ، نخواهد درخشيد؟!


رضا جان ! چه خوب است که خفاشها دستشان به آسمان نميرسد ؛ اگرنه تو را و ديگر ستاره هاي کهکشان راه مکه را ميچيدند و چلچراغهاي قصر هاي بهشتي را ميشکستند .


چه خوب است که آنها نميتوانند تابلوهاي کوچه ها و خيابانها را بکنند و راهيان کربلا را به ديار گمگشتگان فراموشي تبعيد کنند اگرنه ميکردند.


رضا جان! کوچه ديگر تو را به ياد ندارد ، اما ميداند که چيزي را فراموش کرده است .خيابان حتي به خاطر نمي آورد که چيزي را فراموش کرده باشد و شهر در عمق غفلت و وهم زمستاني خويش را به نمايش گذاشته است .


جنگ را دوران غمباري ميخوانند که گذشته و يادگاران جنگ را ثمرات يک نسل تلف شده مي پندارند و مقصودشان از آن تلف شده من تو هستيم رضا جان ! و همه آن بسيجيان عاشقي که ملازم رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند . من که نه!


«تو) رضا جان! «تو» و «حاج همت» و «کريمي» و «دستواره» و «عليرضا نوري» و «حسين خرازي» و «عاصمي» و ... و همه آن يکصد هزار ستاره کهکشان را مکه . در نظر آنان اين عشق و دلباختگي کربلايي «خشونت» مي نمايد و آن جذبه هاي شهواني سخيف «عشق» و ميگويند که اين عشق بايد جايگزين آن خشونت شود !! آنکه با عقل کج افتاده خويش مي انديشد از کجا بداند عشق کربلا چيست؟و آن آزادي و استقلال که ما در پي آنیم چگونه محقق می شود ؟ باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامند .


و مقصودشان از آن دوران و عاشق و عارف ترین عارفان تجدید میشود و از آن عهد است که (شقایق) سرخی میگیرد و (یاس) سپیدی . آسمان رفعت میگیرد و زمین وسعت ...


رضا جان! آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آرمانها را در تو ببینند و تو در آن لا زمان و لامکان در بالاترین معراج حیات طیبه اخروی عند الرب و مرزوق به نهمات خدایی و ما را در این میقات (احد الحسنیین) شکست یا پیروزی چه تفاوتی میکند آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم / آنها چه میدانند رضا جان ؟! چه جنگ باشد و چه جنگ نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد باب جهاداصغرر که بسته شد باب جهاد اکبر که بسته نیست ! بگذار کرمها در باتلاقهای پاییزی خوب پرورده شوند و زمین و آسمان خود را در همان لجن زار متعفن بجویند...


رضا جان! هر گاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که «لا تَسمَع فیها لاغیه» و یا «لا یَسمَعون فیها لَغواً و لا تأثیماً » در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را اینچنین ستوده اند:جایی که در آن لغو و تاثیم به گوش نمیرسد حال در میابم رضا جان ! ای شمس آسمان آبی دل من ! کاش مرا نیز در منظومه ی خویش می پذیرفتی و میکشاندی و با خود میبردی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13;ساعت 2:51 بعد از ظهر;  توسط برادران;  |