حکايت علي و چاههاي صبور مدينه بي حضور تو

اتاق خاموش است. صدايي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه . او دختر نبي الله است ، ام ابيهاست ، بانوي بانوان جهان ، نازپروده پدر ، لطيفه ي مدينه .
او سيده اهل بهشت است، صاحب باغ فدک ، زخم خورده زخمهاي کهنه کينه ، تنها ياور ولي خدا ، بي يارترين يار رسول .
زبان اسماء بند آمده است. مي خواهد صدايش کند ، ولي مي ترسد. سر به ديوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش مي کند و آرام مي گريد.
ولي بايد او را بخواند . اين خواسته خود اوست. سالها در اين خانه جز امر او هيچ نکرده است. صدايش مي زند:
بانوي من! جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو ريخت. بي حرکت بر جا ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد .مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين.
اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
اسماء به طرف او رفت. پارچه سفيد را کنار زد و جز هاله نيلوفري صورت زهرا و لبخند نشسته روي لبانش ، چيزي نديد.
روزي نديده تابکنون چشم روزگار
از دور روزگار به روزگار عشق
پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار
کاتش زند به خرمن هستي شرار عشق
* * *
امشب پرستوي علي از آشيان پر مي کشد
داغ فراق فاطمه آخر علي را مي کشد
اسماء بريز آب روان بر روي گلبرگ گلم
ياسم شده چون ارغوان ، واي از دلم ، واي از دلم
امشب ، اولين شب است بي حضور گرم تو. شب تاريک است. و سرد.
يتيمانت از بس گريه کرده اند خوابشان برده است. ولي من چگونه چشم بر چشم گذارم با اين همه درد تنهائي ؟ هنوز کسي رفتنت را نمي داند، اين گفته خود تو بود که خواستي شبانه دفنت کنيم. فردا ديگر صداي گريه ات مزاحم همسايه ها نخواهد شد.
به ياد داري که چه بي شرمانه مي گفتند به فاطمه بگو يا شب گريه کند ، يا روز. از دست گريه هاي بي امانش به ستوه آمده ايم . کاش فقط يک بار دليل گريه هايت را مي پرسيدند.
فاطمه جان ! مطمئن باش که ديگر نه تو مزاحم آنهائي و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت که آسوده شدي از دست اين مردمان بي وفا . فردا تو نزد پدرت هستي ، در بهترين نقطه ي بهشت. پيامبر که رفت، تو تنها ياور روزهاي تنهايي ام بودي . ولي به يقين بهشت با تمام ميوه ها و رودها و حوريانش ، براي رسول ، گوارا نبود، بي حضور تو.و تو نيز ام ابيها بودي و چگونه مي تواني تحمل کني اين روزگار عجيب را ، بي حضور پدر . حال من مانده ام تنها ، با تمام اين وحشت زدگان غرق در مرداب زندگي و چه عالمگيراست سياهي روحشان . مثل امشب ، تاريک و خاموش . همه خوابيده اند و اگر مي دانستند که از اين پس از چه نعمتي محرومند ، به يقين نه چشمهايشان اذن ورود به خواب مي داد ، نه تاب و قرار بر دلهايشان مي نشست.
علي تنهاست . تنها تر از هميشه. و او چه خواهد کرد بي فاطمه ، جز پناه بردن به چاههاي صبورمدينه !
* * *
السلام عليک يا سيده نساء العالمين
يا فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي. به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.
و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت . اي سيده زنان عالم . تو آن قدر بزرگي که همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .
و اين همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز دختر حبيب الله ، همسر ولي الله و مادر ثارالله !!!
يا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چيزي قريب به هزار و چهار صد سال . ولي ما حکايت تو را شنيده ام و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.
و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "
يا فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ، نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر. ما تابعين توئيم . تابع رسول و اهل بيت.و به يقين نه قصد عهدشکني داريم و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .
يا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم.
آمين...
قصه هجران
امشب گل باغ علي پژمرده گشته ، ماه از خانه مرتضي هجرت كرده و ستارگان عزادارند.
امشب كهكشان ولايت ، غرق در ماتم است و در سكوت شب ، صدايي جز نوحه علي و فرزندانش شنيده نمي شود.
حراميان در انديشه ظلمي ديگر به خواب رفته اند، و غرق در دنياي آلوده خويشند.
در اين دنياي اسرارآميز، زمين است كه همه ارزش آن به يك شهر است، و همه بهاي آن شهر، به يك خانه است.
كلبه اي كه باب شهرعلم و خيرة النساء العالمين به آن شرف حضور بخشيده اند.
هر روز صبح پيامبر اسلام بر اهل خانه اي در مدينه وارد مي شدند و دسته گل هاي سلام را تقديم اهل آن مي نمودند.
اهل آن خانه ، چه كساني بودند و چه سـِرّي در آن خانه نهفته بود كه ارزشمندترين انسان هاي دنيا ، براي آن اين همه عظمت قائل بودند؟
علي( ع) ، او كه بايد از باب ولايتش وارد شهر علم نبي شد.
فاطمه(س) ، هم او كه دلدادگان كويش ، از آتش گمراهي رهايي يافته اند.
حسنين عليهما السلام ، همانها كه آقا و سيد دل هاي بهشتي مؤمنانند.
و زينبين عليهما سلام ، همان ستارگان پر فروغ دامان زهرا(س) و ماجرا از اينجا شروع شد كه :
غم فراق پيامبر، چون ابرهاي درهم پيچيده، آسمان دل زهرا را فرا گرفت، و باران اشك، نمود دل طوفاني اش شد.
او تنها براي جدايي از پدر نمي گريست، بر مظلوميت علي (ع) هم اشك مي ريخت.
دنيا پرستان زرخواه زورگو، همان حسوداني كه به طمع رسيدن به مقام و به طمع عشق هاي آتشين، چشم دلشان كور شد، و گوش هاي انديشه شان ناتوان گشت، و زبان حق گويشان لال شد ؛ نخواستند ارزش وجود اهل بيت را كه درك كنند.
آنها، خفاشان شب خواهي بودند كه از تابش خورشيد حقيقت ، وحشت داشتند.
و زهرا، نور درخشان آسمان ولايت، خود را موظف ديد حق علي را بازپس گيرد . نه اينكه علي شوهرش بود و او بايد ، براي رسيدن به تجمل هر طور كه شده حق همسرش را بگيرد ؛ نه ، زهرا، والاتر از دنياست، او آنقدر جميل است كه نيازي به تجمل ندارد.
فاطمه(س) فرياد زد تا قرآن ناطق را خاموش نكنند.
او سخن گفت تا گوساله سامري نمود پيدا نكند.
گريست كه دل هاي زنگار گرفته و دنيا طلب آنها، با زلال اشك هاي او شستشو شوند.
اما ، آن« ايمان آوردگان مصلحتي» بر گردن خورشيد ريسمان افكندند، و بر صورت چون ماه زهرا، صاعقه سيلي زدند.
و پهلوي فاطمه را چون دل علي شكستند . شراب خواران مست از مي دنيا، باده گساران شهوت و مقام ، ياس خانه علي را پژمرده كردند. و علي ماند و تنهايي و غم ؛ و مهتاب، شاهد ناله هاي مولا بود.
اسماء، آب بريز تا طاهره مطهره را غسل دهم . اما نه، دست نگهدار.
خداي من! كبودي تازيانه بر پهلوي محبوبه ام...
زن، اين قدر با وفا و با حياء كه نگذاشت بدانم درد وجودش را.
بار خدايا! آن روز كه گل مهر زهرا(س) را در قلبم روياندي، حبيبت پاره تنش را در خانه من به امانت نهاد.
اما، گل ياس من، آن روز، نيلوفري نبود، و آسمان چهره اش نيلي نبود.
اين زمزمه هاي سوزناك علي بود از فراق محبوبه خدا، در شب غم. و فرزندانش چون بلبلان خزان زده بر گل پرپرشان اشك ريختند.
و ما...
ما كه خانه زهرا ، دردل هاي بي قرارمان است، ستاره دعا را از آسمان نياز مي چينيم، و از خداي زهرا مي خواهيم كه مهدي اش بيايد و قبر محبوبه مان را بر ما بنمايد.
به نام خدا
فاطمه پاره ی تن من است .پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)
شهادت حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (سلام علیها) را به محضر
امام زمان حضرت مهدی (علیه السلام) ونائب برحقشان
مقام معظم رهبری و همه پیروان ولایت تسلیت عرض مینمایم.
برنامه ایام فاطمیه اول کانون فرهنگی مسجد بلال شهر لامرد برگزار می شود:
سخنران :
حجه الاسلام حاجی پور
و با نوای گرم مداحان :
حاج سید جواد میری
برادر فاضل حسن زاده
برادر محسن قاسمی
زمان : 28 - 29 - 30اردیبهشت ماه 1387 - بعد از نماز مغرب و عشاء
مکان : شهر لامرد انتهای بلوار شاهد - مسجد بلال
از همه شما دوستان محترم دعوت بعمل می آوریم.
کانون فرهنگی مسجد بلال شهر لامرد
به نام خدا
شهادت حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تسلیت باد
دانلود مداحی و روضه ویژه ایام فاطمیه
برای دانلود فایل های زیر روی [پخش] راست کلیک کرده ...Save Target As را انتخاب نموده .
..:: گلچین فاطمیه
..:: محمود کریمی ::..
..:: مادر من سایه تو بر سر من
..:: سر نمازم دعام اینه الهی مادر نمیره
..:: سعید حدادیان ::.
..:: روضه حضرت فاطمه (س) - 1
..:: سید مجید بنی فاطمه ::..
..:: تو مثل ابر میمانی تو مثل درد میمانی
..:: حمید علیمی ::..
..:: تا نفس در سینه دارم دم ز زهرا میزنم
..:: اه ای جوانم قامت کمانم باور کن بی تو زنده نمانم
.:: حاج مهدی اکبری ::..
..:: گل یاس قد کمونم پرستوی نیمه جونم
..:: یاس کبود حیدرم در بین دیوار و درم
.:: عبدالرضا هلالی ::..
..:: یه دنیا بی قراری زهرا یه دنیا یادگاری زهرا
..:: سید مهدی میرداماد ::..
..:: ای پرستوی مهاجر ترک سفر کن
..:: حاج حسین سیب سرخی ::..
..:: پرستوی علی چرا غم تو چشات فراوونه
..:: ز یاد روی ماه ز ماه گفتگو کنم
..:: جواد مقدم ::..
..:: عشق یعنی عین یعنی شین و قاف
..:: در حسینیه قلبم متوسلم به زهرا
..::حاج حسن خلج ::..
..:: حاج مهدی سلحشور ::..
..:: غم شده غمخوارم من عزادارم داغ مادر دارم

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون یاد در ودیوار و مسمار پر از خون
یاد زمانی که گل یاس علی رفت هم یار و عشق و جان و جانان علی رفت
یا مجتبی بگشا زبان بر خاطراتت ای کاش میگفتی تو راز گیسوانت
گفتی تو همراهش میان کوچه بودی اما نگفتی از چه چون پروانه بودی
از بیت الاحزانش بگو از گریه هایش از طعنه اهل مدینه از شعارش
با ما بگو یا مجتبی زهرا چرا رفت او در جوانی از چه با قد کمان رفت
آخر چرا ره گم نمود او بین کوچه روزش چرا شب شد به نا گه بین کوچه
یا مجتبی راز دلت را فاش بنما زان حمله و ضرب لگد آگاه بنما
از حیرتت با ما بگو در بین خانه با ما بگو بابا کجا بود آن میانه
مادر که هر جایی علی فریاد می کرد حالا چرا از فضه استمداد می کرد
وقتی علی را سوی مسجد می کشیدند گفتی چگونه دل ز یکدیگر بریدند
با من مگو این راز را من ناتوانم بهر شنیدن هم دگر طاقت ندارم
اما بگو وقت کفن نعره چرا زد حیدر چرا و از چه بر دیوار سر زد
یا مجتبی مستم ز یاد فاطمیون گردد الهی قد سروم بید مجنون


